من به تو فکر می کنم . یعنی دوباره به تو فکر می کنم . نمی دانم چرا باز بی دلیل دفتر ذهنم را به هم ریخته ام و باز یاد تو را از روزهای رفته جستجو می کنم . نمی دانم به جرم کدامین گناه نکرده یا حتی کدامین خطای مرتکب شده دیوانه ی تو شدم . نمی دانم مستحق کدامین عذابم که هیچ عذابی بالاتر از خواستن تو برای من نیست .
تو را می خواهم ولی تمام دنیا را هم از آن خود می کنم . چون تمام دنیای منی تو .
تمام شعرهایم ، تمام ثانیه هایم تو را زمزمه می کند .
بگذار از تو اجازه بگیرم برای بیشتر خواستنت . بگذار طلب کنم از تو به خاطرت مردن را . مگر می شود برای خواستن اجازه گرفت ؟ مگر من چقدر بیشتر از مردن از عشقت می خواهم که اجازه هم بگیرم . بگذار در پیش قدم هایت خود را قربانی کنم . بگذار تمام بی تابی هایم را در فراقت فریاد کنم .
بگذار مثل تمام ثانیه های زندگی ام قربانی غفلت تو شوم .
بگذار تمام دفتر ذهنم را از بی تو بودن ها پاک کنم .
بگذار در دستانت مشتاقانه بمیرم .
مگر نه این که خیال آمدن داری ؟ مگر نه این که دلت می خواهد بیایی و برای همیشه کنارم بمانی ؟ مگر تو نگفتی که دلت می خواهد بیایی و خانه ی دلم را پر از شادی کنی . مگر تو نمی خواهی برای قلبم سایبانی باشی در برابر تمام تندبادهای روزگار ؟
ای وای چرا اشتباه کردم ؟ این ها را که تو نگفتی این ها را تازه من می خواهم به تو بگویم . ولی همیشه می ترسم خوشت نیاید و بگویی من که به این ها فکر هم نمی کنم .
ولی بگذار بگویم که اگر بیایی تمام ثانیه ها را چراغانی می کنم . تمام لحظه ها را از شوق آمدن تو دیوانه می کنم . تمام ساعت ها را آذین می بندم . اگر بیایی چه کارهایی که نخواهم کرد . تو بیا ، تو فقط بیا .
اگر تمام ساعت های شبانه روز را کنارت بنشینم و به تو خیره شوم حتی حس نمی کنم که نیاز به نفس کشیدن دارم . مگر کسی که تو را دارد چیزی کم دارد ؟ تو خودت نفس مسیحایی داری .
اگر هم در مقابلت بمیرم هیچ ترسی ندارم ... چون در کنار تو مردن از زندگی بی تو بودن برایم لذت بخش تر است . اگر بمیرم و تو نباشی چقدر سخت خواهد گذشت به من .
ولی چه خوش می گذرد اگر تو باشی و من و خاطره ها و باز هم من و تو .
وای دیوانه می شوم از بی تو بودن ها و بی دلیل می خواهم بر سر تمام هستی فریاد بکشم . می خواهم تمام ثانیه ها را نابود کنم تا به ساعت های بی تو بودن نرسم . می خواهم تمام روزها را در سیاه چاله ای زندانی کنم تا بی تو بودن جرات نکند پا به ماه و سال بگذارد .
وای اگر قدرت داشتم تمام بی تو بودن ها را از صفحه ی ذهنم پاک کنم . اگر توان داشتم دست می گذاشتم روی تمام روزها و ساعت های بی توبودن تا همه شان له شوند و من دوریت را بیش از این حس نکنم .
اینقدر از تو برای لحظه ها تعریف کرده ام که بیچاره لبانم تاول زده اند .
اینقدر قصه عشقت را پیش خودم تکرار کرده ام که خورشید هم دیگر سرگیجه گرفته .
کاش آرامش با تو بودن مرا فرا می گرفت تا اینقدر زجر بی تو بودن مرا نکشد . کاش بیش از این ها برای من بودی تا برای خواستن بیش تر تو دچار سردرگمی نباشم .
مگر دوست داشتن اندازه دارد ؟ مگر بیشتر خواستن تو گناه است ؟ مگر عیبی دارد که من دیوانه ی تو شوم ؟ مگر جرم است به چشمان تو خیره شدن و در دریای آبی نگاه تو غرق شدن ؟ مگر حرام است به تو اندیشیدن و در ذهن ، به تو رسیدن را تجربه کردن ؟ مگر باید خواستن تو را از کسی اجازه گرفت ؟
نمی دانم !!!!! ولی برای من تو اندازه داری .
جرم می دانند خواستن تو را . نمی خواهند دیوانگی و شیدایی ام را از عشق تو . نمی گذارند حتی کنار دریای وجود تو ساحل نشین چشمانت باشم . برای غرق نشدنم درتو حتی نمی گذارند از جایم تکان بخورم .
عذاب به تو رسیدن را برایم لحظه به لحظه ترسیم می کنند . برای من و تو همه چیز را حرام کرده اند . به خدا دیوانه شده ام از بس برای خواستن تو از همه اجازه گرفته ام .
حتی در خیالم هم نمی توانم با تو بودن را و در کنارت آرام گرفتن را تجربه کنم . شاید دیگر بی تابانه فریاد کردنم همه را بیزار کرده که این همه راه برای نخواستنت ، نشانم می دهند .
مگر چقدر چشمان خورشید تاب بی تو بودن را خواهد آورد . مگر تمام ثانیه ها را توان بی تو زیستن هست ؟ چقدر و چندین روز را ابر می تواند بگرید و تجربه کند بی حضورت زندگی را ؟
و من شاید از همه این ها کم طاقت ترم ولی از همه شان عاشق تر که سال های سال بی تو بودن را تاب می آورم و سکوت سنگین چشمانم را به کسی نشان نمی دهم .
نمی دانم چرا کسی از من نمی پرسد چرا عاشقی ؟ نمی دانم چرا کسی به عشق من اعتنا نمی کند ؟ نمی دانم چرا وقتی ساکت و آرام به تو فکر می کنم حتی کسی نمی پرسد به که می اندیشی ؟
شاید تو محو شده ای و دیگران می دانند و من هنوز نفهمیده ام . شاید تو به خواست خود رفته ای و من محکوم به بی تو بودنم محکوم به بی تو ماندن . شاید دیگر نیستی و نبودنت را به همه نشان داده ای و خود را مثل همیشه از من پنهان کرده ای ؟
نکند تو از عشق من خسته شده ای و خستگی قلبم را و سردی دستانم را بهانه کرده ای و مرا در برزخ تنهایی ها رها کرده ای و به سراغ دل دیگری رفته ای ؟
نکند عشقم برای زجرآور شده و مرا در عذاب عشق تنها گذاشته ای که بقیه راه را بی عشقت و با یاد چشمانت به پایان برم .
وای ، یا شاید نکند دیگر ترانه هایم را دوست نداری ؟
یا شاید اینقدر خراب عشقت شده ام که دیگر ویرانه هایم را نمی پسندی؟
شاید تنهایی خود در قلب من را بهانه کرده ای ؟
شاید هق هق شبانه هایم چشمانت را خسته کرده ؟
شاید هوای ابری دلم تو را کلافه کرده ؟
شاید از این که همیشه دلم تو را می خواهد خسته شده ای ؟
نمی دانم شاید از دست عشقم دیوانه شده ای؟
شاید از این که اینقدر بی تابانه و عاشقانه تو را می خواهم به تنگ آمده ای ؟
ای وای اگر تو هم خسته شده باشی که من دیگر چه کنم ؟ چطور این همه راه را که برای به تو رسیدن پیاده و با ترس آمده ام را برگردم .
تو را به خدا خسته نشو . تو را به عشقمان مرا تنها رها نکن . من از این همه بی تو بودن می ترسم . من از تنهایی و سیاهی ثانیه هایی که نبودنت را به رخ قلبم می کشند بیزارم . من نمی خواهم دوباره این همه راه را بی تو برگردم .
این بار بی تو بودن معنای مرگ می دهد . من به امید تو این همه تنهایی را ، این همه بی پناهی را ، این همه غم را طی کرده ام .حالا اگر تو هم خسته شوی پس من چه کنم ؟
مگر مرا بی تو تاب ماندن هست ؟ اصلاً بی تو بمانم که چه بکنم ؟
نکند می خواهی بمانم و به تمام سال های رفته ی عمرم لبخند بزنم و شادمانه بگویم که هیچ نشده ؟
نکند انتظار داری نگاه سنگین غم را ثانیه به ثانیه تحمل کنم و ضجه های قلبم را در سینه محبوس کنم و بگویم هیس ! مگر چه شده ؟
یا نکند می خواهی تمام ذهنم را از تو خالی کنم ؟
نکند ...
نمی دانم بی تو بودن را چگونه می خواهم تاب بیاورم .
نمی دانم باید بی صدا گریستن را از که بیاموزم .
نمی دانم اصلاً باید فریاد کنم یا ساکت بمانم و بگذارم قلبم بی گناه در این داغ بسوزد ؟
نمی دانم اگر بروی سکوت مغزم را سوراخ خواهد کرد یا فریاد گوش هایم را کر ؟
اگر بروی بی صدا گوشه ای بنشینم یا مثل عزیز از دست داده ای باید بر سر بزنم و صورت بخراشم ؟
یا شاید باید کناره جاده ها قصه ی نیامدنت را برای هر عابری تعریف کنم ؟
اصلاً نمی دانم اگر بروی من حتی ثانیه ای زنده می مانم که بخواهم برای هفته ها و سال های بی تو ماندن بمانم و فکر کنم ؟
ولی ای کاش قبل از رفتنت بیاموزی به قلب خسته ام تجربه سخت بی چشمانت ماندن را .
ببین بی تو چه می کشم
